چشم تو دنیای من است، این قصه رویای من است، تویی دوای دردم.....
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان، چراغی آور، و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.
در دلم دردی پنهان است، با دلم چه کردی،؛
این جهان من زندان است با دلم چه کردی،
به شهر عاشقت راهی شو.....
برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 25 اسفند 1401 ساعت: 18:55
برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 25 اسفند 1401 ساعت: 18:55
برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: شنبه 20 اسفند 1401 ساعت: 17:04
برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: شنبه 20 اسفند 1401 ساعت: 17:04
دیشب کتاب انسان درجستجوی معنا رو شروع کردم،
دریاره ی پزشکه ک تو اردوی کار اجباری نازی هاست.
فقط باید دعا کنیم جنگ نشه، آدمها بیشتر از هر حیونی میتونن وحشی باشن، و البته جالبه ک برای اونا ک تو اردوی کار اجباری هستند و هر لحظه شون زجراوره بازهم نمیخوان بمیرن و برای زنده موندن همه تلاششون رو میکنن.
حتی تو این قصه میگفت میرفتن گوشت مرده هارو میخوردن.
برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: شنبه 20 اسفند 1401 ساعت: 17:04
برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 8:05
امروز دارم با خانواده الن زندگی میکنم،
مغازه خودکشی،
خیلی جالب نیست، فقط گوش میدم که دهنم درگیر باشه و به اون چیزهایی که نباید فکرنکنم.
دارن درمورد این خرف میزنن که ی مسابقه برگزار کنند و برنده ها که سه نفرن رو ببرن مشهد، کاش میشد من جزو اون سه نفر باشم، تنهایی برم مشهد، به آرزوم برسم.
داشتم تو بلاگفا میچرخیدم، چندتا وبلاگ خوندم،؛ چقدر همه اینجا مذهبین.
برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 8:05
برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 8:05