خرید بک لینک

چشم تو دنیای من است، این قصه رویای من است، تویی دوای دردم.....

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان، چراغی آور، و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.

در دلم دردی پنهان است، با دلم چه کردی،؛

این جهان من زندان است با دلم چه کردی،

به شهر عاشقت راهی شو.....

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 25 اسفند 1401 ساعت: 18:55

کتاب هربار که معنی زندگی را فهمیدم عوضش کردند رو شروع کردم برای گوش دادن، به نظرم باید قشنگ باشه، نویسنده هفتاد سالشه و تو 20سالگی ی سری جملات فلاسفه رو نوشته و الان دوباره دفترچه اش رو پیدا کرده و از دیدگاه الانش درموردش توضیح میده. نکته اولش که گفت به نظرم جالب بود میگفت ما ادم ها بلد نیستیم از زندگیمون لذت ببریم، حتی اگه به چیزهایی که آرزوش رو داشتیم برسیم، باز هم ی چیزی پیدا میکنیم که بخاطرش ناراحت باشیم، چون مدام داریم به اینکه بعدش چی میشه فکرمیکنیم. یکی از خاله هام موهاش فره، همیشه از این قضیه ناراحت بود، میگفت شوهرم بهم میگه خورشید خانم، حتی من ی بار روز موفرفری ها رو بهش تبریک گفتم باهام قهر کرد! حالا رفته کراتین کرده، من فکرمیکردم کلی خوشحاله،بهش زنگ زدم، اما انگار من بیشتر خوشحال بودم. همش داشت میگفت که خیلی هم خوب نشده، کلی معطل شدم و .... یاد این جمله افتادم. من اگه بودم حداقل تا ی هفته سر از پا نمیشناختم× البته برای خودم هم پیش اومده، اون موقع که بیمارستان بودم آرزوم بود بیام دانشکده، اما الان خوشحالم؟ نه اونقدر که آرزوش رو داشتم. اتفاقن همون موقع که منتقل دانشکده شدم اساس کشی داشتم و بیشتر نگران اون موضوع بودم تا برای اون چیزی که آرزوش رو داشتم خوشحال باشم. اتفاقن تو ی کتاب دبگه هم نوشته بود مدل آدم ها اینه، غصه ی چیزهایی براشون بزرگتر از خوشحالی اونه. مثلا میگفت ما وقتی میخوایم بریم بیرون طوری رفتار میکنیم که نمیخوایم سگمون رو ببریم؛ کلی ناراحت میشه، و بعد که میگیم میبریمت، خیلی خوشحال میشه. اما اون غمه براش بزرگتر از خوشحالیه هست. مث من که بجای اینکه ذوق انتقالی گرفتنم باعث بشه به اساس کشی فکرنکنم، دقیقا اون اساس کشی بود که خوشحالی منو گرفت. ی موضوع د

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 25 اسفند 1401 ساعت: 18:55

شدیدن بدن دردم سردردم از اونروزاست ک دلم میخواست قرص سرماخوردگی بخورم و بخوابم. 

اما نمیشه

بچه ها چسبیدن بهم،  تکون نمیخورن میگن میترسیم

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 25 اسفند 1401 ساعت: 18:55

مهمونا اومدن و رفتن،  دیر اومدن و دیرهم رفتن،  البته اینکه نخوان زود برن خیلی خوبه،  شوهرای کرکروشون رو نیورده بودن

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: شنبه 20 اسفند 1401 ساعت: 17:04

ی راس از وسط زمستون پرت شدیم تو تابستون.  اینقدر هوا گرم شده ک ادم دلش میخواد کولر روشن کنه.  ماهان تب کرده،   جاریم حالش خوب نبود گفت ده روز پیش سرماخوردم،  خداکنه ماهان از او نگرفته باشه.  خوابم میاد شدید،  ظهرهم نخوابیدم،   اما نمیتونم بخوابم.  آرمان هم من داشتم حیاط رو جارو میزدم با صورت از پله ها افتاد،  پیشونیش ورم کرده.  اینقدرم چشم سفیده ک بازم داشت از پله ها میرفت بالا،  ماهان نمیخوابه حالش خوب نیست

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: شنبه 20 اسفند 1401 ساعت: 17:04

دیشب کتاب انسان درجستجوی معنا رو شروع کردم،  

دریاره ی پزشکه ک تو اردوی کار اجباری نازی هاست. 

فقط باید دعا کنیم جنگ نشه،  آدمها بیشتر از هر حیونی میتونن وحشی باشن،  و البته جالبه ک برای اونا ک تو اردوی کار اجباری هستند و هر لحظه شون زجراوره بازهم نمیخوان بمیرن و برای زنده موندن همه تلاششون رو میکنن. 

حتی تو این قصه میگفت میرفتن گوشت مرده هارو میخوردن. 

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: شنبه 20 اسفند 1401 ساعت: 17:04

خیلی خوابم میاد دیروز که روز تعطیل بود تا ساعت ده و نیم خواب بودم،  پاشدم صبحانه خوردم و غذای بچه ها رو دادم ساعت یازده و نیم باز خوابیدم. حسین میخواست بکشدم، میگفت تو تازه از خواب بیدار شدی چطور باز خوابت میاد. بهش گفتم روز تعطیله من اینطوری بهم خوش میگذره،  عصبانی شد، گفت اگه اینطوره پس من هرکاری که بهم خوش میگذره میکنم، بهش گفتم باشه، نوبتی.... :) البته نفهمیدم میخواست چیکار کنه چون کارخاصی نکرد. من تا یک خوابیدم، حسین تا اون موقع رفته بود حیاط رو تمیز میکرد، میگفت اینقدر تو درختا خاک بوده که کنه شده بوده،  سالهاست صاحبخونه حیاط رو نشسته، حسین حیاط رو شسته بود و قشنگ تمیزش کرده بود. بچه ها هم بازی میکردن. بعد که من بیدار شدم او رفت سرکار، منم یکم خونه رو تمیز کردم نهار پختم، آهان نرفته بود سرکار، گفت میرم خونه قبلی رو تحویل صاحبخونه بدم. بعد از نهار هم آماده شدیم رفتیم بیرون دوازده شب برگشتیم. الانم خوابم میاد شدید.... اینقدر خوابم میاد که فک کنم اگه بمیرم برام خوب باشه....  ههههععععی 

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 8:05

امروز دارم با خانواده الن زندگی میکنم،

مغازه خودکشی،

خیلی جالب نیست، فقط گوش میدم که دهنم درگیر باشه و به اون چیزهایی که نباید فکرنکنم.

دارن درمورد این خرف میزنن که ی مسابقه برگزار کنند و برنده ها که سه نفرن رو ببرن مشهد، کاش میشد من جزو اون سه نفر باشم، تنهایی برم مشهد، به آرزوم برسم.

داشتم تو بلاگفا میچرخیدم، چندتا وبلاگ خوندم،؛ چقدر همه اینجا مذهبین.

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 8:05

ظهر ک خوابیدم ی خواب خیلی عجیبی دیدم،  هنوزم با فکرش نفسم بالا نمیاد.  خواب میدیدم سه قلو حامله ام و یکی هم بچه بدبخت بود تو بیمارستان میخواستن بزارنش سرراه،  مامان گفت اینم رو ما به سرپرستی بگیریم.  چهارتا بچه شیر داشتم

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 7 اسفند 1401 ساعت: 8:05

صفحه بندی